بگذار مخفی بماند این شرح خلاصه
روز به روز دارم بدتر می شم...

دیگه حتی حوصله ی خودمم ندارم...

من که معتاد آهنگ بودم حالا حتی صدای آهنگ هم عذابم می ده...

دلم سکوت مطلق می خواد...

حتی بدون تیک تیک ساعت...

خدا اجازه هست یه چیزی بپرسم؟

کی زنگ تفریح شروع می شه؟

 

+ تاريخ دوشنبه 1393/10/29ساعت 11:4 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
درد داره.اینکه دیگران (تو) باشن و تو دیگران نباشی.

اینکه یه بغضی همیشه تو گلوت باشه و شاد باشی.

کاشکی می شد خیلی چیزها رو از یاد برد.خودمو...خودتو...

گاهی باید چشماتو ببندی.یه نفس عمیق بکشی و بگی(گوربابای دنیا).

اینطوری دردت کم نمیشه....غصه هات تموم نمی شن...فقط تحمل تو زیاد میشه.فقط تحمل (تو)

+ تاريخ دوشنبه 1393/10/29ساعت 10:14 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
یادت هست یه روز برات یه چیزی نوشتم؟

از بزرگ شدنم نوشتم بدون تو ...

از آرزوهات نوشتم برای من ...

یادته گفتم به تنهایی عادت کردم؟

اشتباه کردم ...

من هنوزم از تنهایی فراری ام ...

آخر هفته ها ازم دور نمون ...

آخر هفته ها آروم و ساکت نباش ...

آخر هفته ها نخواب ...

خسته ای میدونم ...

اما نگاه کن ...

این منم ...

کسی که عزیزترینش تویی ...

من بد بودم میدونم ...

من بد هستم میدونم ...

اما تو ببخش منو ...

منی که هیچ فرقی با بقیه ندارم ...

نگاه کن ...

من شادم ...

اما نه وقتی که تو غمگین باشی ...

من تنهام ...

اما نه وقتی که تو کنارم باشی ...

باش,همیشه باش,همه جا باش,بذار من باشم ...

این بار هم بهت نمیگم که چی برات نوشتم ...

و دعا میکنم که تو هم نپرسی ...

 راستی میم مثل چی بود؟ مادر؟

+ تاريخ پنجشنبه 1392/09/07ساعت 18:35 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
خندم میگیره ...

نصف وبلاگ هایی که یه زمانی پاتوقم بودن حالا یا حذف شدن و یا اینکه دیگه آپدیت نمیشن!

بودن یا نبودن مساله نیست ...

مساله اینست که مساله چیست؟

نیومدم اینجا واسه بازیابی خاطرات ...

اومدم واسه بازیابی خودم از بین نوشته هام ...

من کی بودم؟حرف دلم چی بود؟

حالا کی هستم؟حرف دلم چیه؟


+ تاريخ پنجشنبه 1392/09/07ساعت 18:8 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
میگن ترک عادت موجب مرضه ...

منم عادت کردم به اینجا ...

شاید سال تا سال اینجا چیزی ننویسم اما ...

هه ...

عجیب نمیتونم حذفش کنم ...

چه 6000 صدم ثانیه هایی که اینجا نبودم و چه حس هایی که اینجا تجربه نکردم اما ...

اما چی؟اما کی؟نمیدونم!

امشب میخوام اینجا بنویسم ...

میخوام دوباره غم های داشته و نداشته م رو با اینجا قسمت کنم ...


+ تاريخ پنجشنبه 1392/09/07ساعت 17:46 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
درفکر بی وبلاگ شدنم.درفکر ننوشتن و درفکر فکر نکردن.
میخواهم همه چیز را اینجا جا بگذارم.
بروم جایی که حتی خودم هم نتوانم خودم را پیدا کنم!
این هم از سرانجام  این وبلاگ و من.
شاید درجایی دیگر شروع به نوشتن کردم.اما برای اینجا فکر کنم کافیست.
راستی وبلاگم چند سال دارد؟
کسی میداند؟
بیچاره وبلاگم که حتی سنش را نیز نمیدانم!
یک سالــ...
شاید هم دو سال!
+ تاريخ دوشنبه 1392/04/03ساعت 23:39 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |

بازهم تمام راه ها ختم شد به اینجا و بازهم همان داستان های همیشگی

روزهاست که ازخودم میپرسم:چرا؟

و نمیدانم در ادامه ی این چرا;چه باید بگویم!

روزهاست که این سوال مجهول را باخودم دوره میکنم و درآخر هم خسته از این سوال تکراری و بی جواب

آرام آرام باخودم دعوامیکنم.

این از آن سوال هاییست که حتی خود صورت مساله هم مجهول است و ناقص!

حتی نمیشود که صورت مساله را پاک کنم!

میدانم;شاید دراین فکری که من باخودم خوددرگیری دارم!اما حتی خوددرگیری هاهم علت معلومی دارند ولی این....

+ تاريخ سه شنبه 1392/02/17ساعت 20:15 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
دلم تنگ شده برای اون روزا ک آروم یه گوشه مینشستم و از بیکاری لذت میبردم

برای اون روزا ک اهل نوشتن بودم

اهل فکر کردن به فی البداهه هام

حالا ولی...


+ تاريخ دوشنبه 1391/10/25ساعت 12:42 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
دست هاشو بهم گره زد و گفت:این بار آخره...

و رفت که با زندگی بجنگه...

ولی زندگی بهش گفت:بار آخر,دفعه ی قبل بود!

+ تاريخ جمعه 1391/08/12ساعت 0:14 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |
این روز ها آنقدر خنده دار شده کار هایم که قلمِ اخمویم هم با دیدنم خنده اش میگیرد,
کاغذ هنوز هم از دستم حرص میخورد,
و پاک کنم با من میخندد به حرص خوردن های کاغذ,
بساطی دارم من روزها,
سطل آشغال آنقدر با من والیبال بازی کرده که حالا از من بهتر بازی میکند,
شب ها سقف نگاهم میکند میشود پرده ی سینمایم,
ثانیه ها مغزم را کرده اند خیابان!
طبق معمول با بعضی کتاب هایم دعوا میکنم,
بعضی دفتر هارا درکتابخانه زندانی میکنم و...
هه ولی هنوز معادله های چند مجهولی ذهنم باقی مانده اند
نه میروند و نه حل میشوند...
انگار به زندگی درمیان افکارم عادت کرده اند!
+ تاريخ پنجشنبه 1391/08/11ساعت 23:21 نويسنده همونیـ کِ همه میـ دو نَ ن |